سفارش تبلیغ
صبا

دراین زمونه کسی به فکرشهادت واقعی هست؟

شنبه 87 فروردین 10 ساعت 1:24 عصر
                                                  بنام حق
دیگه گذشت اون موقعی که جوانی 13 ساله تلاش می کرد تا نزد شهادت برود....
خب کاری نداره ماهم میتونیم سعی کنیم بوی اونو حس کنیم ردشو بگیریم توی این شهر هر جا رو بو بکشی فایده ای نداره.چون یابوی ادکلن به مشامت می خوره یا سیگار.............
ولی اگر قدمی به جلو برداریم و به شلمچه سفرکنیم.........اون موقع هست که هرچی بو بکشیم بوی شهید و خون شهید رو حس می کنیم یاحتی میتونی با اون حرف بزنی....سخنی از پیامبر که می فرمایند:(( اگر در راه دفاع از اقوام کشته شوی شهید خواهی شد...پس آدم اگر عاشق خدا باشد هر طور که شده می تواند به مقام بالایی نزد خدا برسد...شهادت عشق است.

نوشته شده توسط : سیده الهه

نظرات سنگر گرفته ها [ نظر]


صدای پای شهدا...!

یکشنبه 86 اسفند 26 ساعت 3:53 عصر

       بسم الرّب الشهدا و الصدیقین!

یادش بخیر...دی مه سال 1385 بود.تصمیم گرفتیم به اهوازبرویم...حال عجیبی داشتم!

زمانی که به اهواز رسیدیم و آن زمان که به مزارشهدا پا گذاشتم از احساس عجیبی که داشتم اشک درچشمانم حلقه زده بود...نزدیک قبر دایی عزیزم دیگر قادر به کنترل اشکهایم نبودم و سیل اشک بر گونه های سردم جاری بود...جلوتر به قبر شهدای گمنام هم سر زدیم و با دیدن پسری که از ته دل اشک می ریخت احساس خاصی به من دست داد...وقت ترک اهواز حسابی دلم گرفته بود...و دیدم که فقط این من نیستم که طاقت دل کندن ندارم و با این اوضاع همگی تصمیم گرفتیم به شلمچه برویم. تا آن موقع هنوز شلمچه را ندیده بودم...و با پا گذاشتن به آنجا بود که واقعا حس کردم چقدر اینجا پاک و مقدس است...انگار با همه جای دنیا فرق داشت!وقتی پابه ان مکان مقدس گذاشتم بوی خون شهدا را حس کردم خاکی خوشبو بود...بوی خون شهدا...با دیدن سنگر ها و بسیجی هایی که ازداخل سنگرها بیرون می آمدند حس می کردم واقعا در دوران جنگ هستم دارم اینها را می بینم...روحانیت خاصی داشت...بلاخره وقت برگشت هم فرا رسید و دوباره من بودم و اطرافیان که نمی توانستیم از آن خاک پاک دل بکنیم  و بینمان فقط سکوت بود و سکوت...و من انگار که صدای پای شهدا را در کنارم می شنیدم...

دیگر بیشتر از این جای توصیف نیست!دیدن می خواهد و حس کردن...

برای شادی روح شهدا صلوات!


نوشته شده توسط : سیده الهه

نظرات سنگر گرفته ها [ نظر]


مدل جدید عید!

یکشنبه 86 اسفند 26 ساعت 3:23 عصر

                                       بسم الرّب الشهدا و الصدیقین
نمی دانم چرا امسال عید برایم هیچ رنگ وبوی خاصی ندارد.هرسال سنم زیاد و عمرم کم می شود و این من هستم که از دقایق عمرم به درستی استفاده نمی کنم...یادم می آید دقیقا پنج سال پیش،زمانی که من 10 ساله بودم تلویزیون فیلمی راجع به جبهه پخش کرد که کاملا در ذهنم حک شده و با گذشت پنج سال هنوز آن را به خاطر دارم!می دانید آنها چه می کردند.داشتن برنامه ریزی میکردند که برای سال تحویل چه چیزی را در سفره ی هفت سین بگذارندو چه نگذارن!چقدر صمیمی و ساده؟!در آن اوضاع و احوال جنگ چه شور و حالی برای شروع سال نو داشتند!آن وقت من و امثال من کم کم داریم از عید خسته می شویم!

پی نوشت:خیلی دوست دارم امسال به یا دشهدا کنار سفره هفت سین بشینم به خصوص دایی عزیزم که دوماه بعداز ازدواج شهید شد.دعا کنید از عهده اش بر آیم!

چی می شد مثل شلمچه/دل من رنگ جنون بود؟!/ مثل یاران خمینی/ذکر من خدا خدا بود؟!

برای شادی روح تمامی شهدا صلوات!


نوشته شده توسط : سیده الهه

نظرات سنگر گرفته ها [ نظر]


می نویسیم از عشق!

پنج شنبه 86 اسفند 23 ساعت 2:17 عصر

یا لطیف

کارمان را آغاز می کنیم...من،مینا و سیده الهه دو رفیق شفیق(!)با هم می نویسیم.در اینجا...خاکریز عشق!می نویسیم از آن ها که رفتند...آنها که پشت خاکریز عشق سنگر گرفتند و جنگیدند.نه فقط با دشمنان این مرز و بوم...بلکه با دشمنان نفسشان...جهادی با نفسشان که از آن پیروز به در آمدند...می نویسیم از شلمچه،دوکوهه،فکّه،طلاییه،فاو،دهلران و هر جای دیگری که منزلگاه پاک آن عاشقان خدا بوده و هست...می نویسیم از در و دل با آن پرندگان سبکبال.شاید بهتر است بگویم می نویسیم از عشق...ازدیار عشق...آری!ما اینگونه کارمان را آغاز می کنیم و می نویسیم تا زمانی که به اوج برسیم و آن زمانی که دیگر نیازی به نوشتن نباشد...

در پناه حق


نوشته شده توسط : یه گمنام

نظرات سنگر گرفته ها [ نظر]